....دل نوشته ها

" تقدیم به همه ی اونایی که رفتن و تنهامون گذاشتن..... "

Saturday، July 4، 2009

در سکوتی مبهم فریاد میزنم ...


شب، سکوت، کویر گوش می کنم ...
نُت هایش عجیب با این روزگار غریب و مردم فریب جور است ...
هی اینترت را دور میزنم، و هی می خوانم و می بینم و می شنوم ...
تصمیم می گیرم بلاگ نگاری کنم، هی می نویسم و پاک می کنم، می نویسم و پاک می کنم !
تردید در قلمم ندارم، تردید در نیت و ایمانم نیز ندارم، اما کلمه ایی، جمله ایی نمی جویم که گویا آن باشد که می بینم، می فهمم و لمس می کنم ...

Wednesday، July 1، 2009

پيش از شما، بسان شما، بی شمارها، با تار عنکبوت نوشتند روی باد:
کين دولت خجسته جاوید زنده باد

Wednesday، June 24، 2009


من زندگیم برای دل بود



بر گو سخنی صدای من باش
بر خوان غزلی نوای من باش

بر خیزو نسیم در هوا ریز
با سبزه بیا صفای من باش

من زندگیم برای دل بود
تو نیز دلا برای من باش

قفل از در بسته یار بردار
آزادی من رهاییم باش

تا باز روم به خانه خویش
تو غافله دعای من باش

بر شانه بخت من فرود آی
از اوج بیا همای من باش

من می شکنم اگر نباشی
مشکن دل من برای من باش

اینجا که مجال گریه ای نیست
تو نعره بزن صدای من باش

جز دانش عشق رهبری نیست
تو رهبر من خدای من باش

رفتی تو اگر به خانه ما
یاد آور رفته های من باش

دیدی تو اگر جوانیم را
از بحر خدا تو جان من باش

او را بنوازو در بغل گیر
تو هق هق گریه های من باش
....


علیرضا میبدی

Friday، June 19، 2009

شايد تو روزی بيايی


با آن همه بد بياری کوشيده‫ام بد نباشم
مابین ترديد و اميد در رفت و آمد نباشم

کوشيده‫ام اعتمادم همواره محکم بماند
در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم

شايد تو روزی بيايی شاید تو روزی بيايی
شايد تو روزی بيايی روزی که شايد نباشم

بگذار مثل گذشته با هم صميمی بمانيم
جمع است با تو خيالم بگذار مفرد نباشم

در بيت بعد همين شعر بايد دلم را ببينی
بايد به قافيه و وزن ديگر مقيد نباشم

Saturday، June 6، 2009

چشم گريان تو نازم


چشم گريان تو نازم ، حال ديگرگون ببين
گريهء ليلي کنار بستر مجنون ببين

بر نتابد اين دل نازک غم هجران دوست
يارب اين صبر کم و آن محنت افزون ببين

مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقيا
چارهء کار مرا در آب آتشگون ببين

رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
اي گشوده دست يغماي خزان ، اکنون ببين

خبات! ديگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
تيغ هجران است اينجا ، موج موج خون ببين

Wednesday، June 3، 2009

من و " من "

من امشب ناراحتم !
نمي تونم بگم عصبيم ، اما يه جورايي بي قرارم !
الان يک موسيقي آروم رو انتخاب کردم و دنبال پاکت سيگارم مي گردم تا شايد حرصم رو سر دشمنِ جونم سيگار خالي کنم و جملاتم رو خلاصه تر و ملايم تر بيان کنم !
چهار بار دور خودم گشتم تا زيرسيگاري که در کمترين فاصله از من قرار داشت رو ببينم !
تار "پیام جهانمانی" رو گوش مي کنم و سعي مي کنم آروم باشم ، يا آروم بشم ، اما موفق نمي شم !
تمام داستان ناراحتی من در مورد.....
بگذریم ،ننویسم بهتره .به قول شاعر:
"من عاجزم از گفتنش و خلق از شنیدنش"
......
راستی!!!
به کجای دنیا بر می خورد که من از دلم بنویسم ؟

به کجای دنیا بر می خورد اگر آهنگی با نت های آرامش بنوازم،
به چه کسی بر می خورد، اگر دریچه ای از دلم به انتهای آفاق آسمان بی ستاره ام سوسو بزند.
به کجای دنیا بر می خورد اگر تو "کوکوی مامان" را بخوری، من هم کمی طعم کوکو نخوردن را مزه کنم!
ساده با "تو" حرف می زنم.
مخاطبی که هیچگاه جز "من" نبود !
من نقاب را کمی کنار می گذارم، شاید اینبار با خودم کنار بیایم.
من انکار کرده ام همیشه، که همیشه حرف هایم مخاطبی داشت.
من انکار کرده ام که همیشه "تو"ای وجود داشت.
به جاهای باریک رسیده ام، به لبه ی تیغی که انکار کنم خودم را، بودنم را ...
بهانه همیشه برایم بهانه بوده است و هیچگاه برایم برهان نشد.
دلیلی نشد که بشکافم این زخم های دیرین را، تا انکار کنم این دنیای نا شیرین را !
بگذار انکار کنم که دیده ام سر به زیر لحاف کردن پسندیده تر است تا سر را به زیر آب کردن...
بگذار از یاد ببرم این روز های تلخ را که میان این همه اختلاف، فقط یک حس مشترک داشت و آن هم نفرت !
....
به کجای دنیا بر می خورد اگر شبی موسیقی دلم پر بکشد در آسمان صاف و خاکستری ام !
به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد اگر من فراموش کنم که تو دِینی را زیر گامهایت نهاده ای، شاید کمی ساده تر شاید کمی رندی تر نفس بکشم.بگذار نفس کشم این هوای دود آلوده را تا پر شَوم از این حس خاکستری !
بگذار فراموش کنم تا چه بر من گذشت، چه بر تو می گذرد.
ای "من" بگذار زندگی کنم.
به قول یک "او" چقدر استخوان های خوشبختم تیر می کشد و من فقط می خندم، می خندم به خود ! بگذار بخندم به "من" که چقدر ابلهانه "من" را متهم می کنی.بگذار بخندم که چقدر همه چیز را جا به جا می بینی. شاید اگر واقعیت ها را نشانت دادم، کمی شرم کنی !
بگذار تردید را برایت به تصویر بکشم تا بفهمی "من" اگر مقصر می شود، تقصیر من نیست. تقصیر تو و دنیای کودکانه ات و این همه سیاهی تو و اطراف توست.
.....
واقعا به کجای دنیا بر می خورد اگر شبی در من حلول کند. اگر ماه گرما ببخشد، اگر ستاره ببارد و اگر خورشید یک بار و فقط شبی مهتابی شود.بگذار کمی به خودم سرک بکشم، تا بدانم، تا بفهمم کجای این گردش بی امان ساعت ها گم شدم.
بگذار من هم کمی دچار سرگیجه شوم. من هم دچار شوم، من هم کمی ناچار شوم ! و تو همچنان با کوکوهایت سرگرم باشی.
من هیچگاه تورا به ابدیت خودم سنجاق نکرده ام؛ باور کن.
کاش این خلوت شاعرانه ام بشکند. کاش باز واژه ها جاری شوند. کاش حرفهایم، آسمانم را آبی کنند.این سکوت چیست، که چنین به شکستن خود بر خواسته ام تا نشکنم چیزی شبیه "تو" را.
بگذار دیگران به همه حرف هایم بخندند، من فقط نظاره کنم این همه نفهمیدنشان را...
من به من مبتلا شدم و از خودم دور، باز باید گفت...
ملالی نیست جز دوری خودم و شاید کمی حرف برای کنار گذاشتن نقابهامان.

Tuesday، June 2، 2009

چشمان تو بود ...


از ما که گذشت ، مست ، چشمان تو بود
عاشق کش و غم پرست ، چشمان تو بود

دستی که شراب داد ما را عمری
حاشا که نبود دست ، چشمان تو بود ...


معلم مان می گفت:
“ زير کلماتی که نمي دانيد خط بکشيد. “
بعد از اينهمه سال
اينهمه راه
اينهمه زندگی
و اينهمه کتاب
زير تمام کلمات خط می کشم.

- آقا معلم، اجازه ؟!

تنگ است دل بي تو



هر شب، شب يلداست در تقويم آه من
تنگ است دل بي تو هميشه خوب ماه من

مي دانم اين دل تا ابد داغ تو را دارد
بنگر تو اي نقاش بر رنگ سياه من

گفتي كه آتش ابتدا خود را مي افروزد
جز با تو بودن ها چه بود آخر گناه من

رفتي و تنها ماند پيشم لشكر اندوه
جز اشك و خون دل نمانده در سپاه من

وا مي شود هر شب در و بيدار مي‌آيد
مي آيد و مي خوابد او در خوابگاه من

مي گويم از تنهاييم با آجر و ديوار
اين خانه‌ي خالي شده تنها گواه من

در لحظه هايم سايه اي مي افتد و ناگاه
سر مي كشد صد خاطره بر گاه گاه من

یا من ترا ...


همه جا می بینمت
به درخت و پرده و آینه
نمی دانم اما
تو مرا دنبال می کنی
یا من ترا ...

شبی ...


شبی ...
کدام شب ؟
شبی ...
شبی ستاره ای دهان گشود
چه گفت ؟
نگفت ، از لبش چکید-
سخن چکید ؟
سخن نه ، اشک
ستاره می گریست-
ستاره ی کدام کهکشان ؟
ستاره ای که کهکشان نداشت
سپیده دم که خاک
در انتظار ِ روز ِ خرم است
ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد
نهفته در نگاه ِ شبنم است ...

Friday، May 29، 2009

من شما را دوست...


خانم، گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
خانم گمانم من شما را دوست...
.....
...

آن دم که با توام.....


ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

Thursday، May 28، 2009


صبر کن گر سوختی ای دل!


در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد
صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد

شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد

صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب
کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد

گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست
روزی آخر مژده‌ی عفو گناهم می‌رسد

Saturday، May 23، 2009

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
از ننگ چه گویی

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کنج خرابات مقام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کنج خرابات مقام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

Friday، May 22، 2009

حسرت همیشگی...


حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود


قیصر امین پور

Sunday، May 17، 2009

یاد باد............


روزگاری که رخت قبله‌ی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سرا پرده‌ی صد راز نهان بود مرا

یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا
...
محتشم کاشانی

Wednesday، May 13، 2009

همچو صبا فتاده ام


گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو
بروشرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو
ساقي باقي از وفا
باده بده صبو صبو
مطرب خوش نواي را
تازه به تازه گو بگو
در پي ديدن رخت
همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در بدر
کوچه به کوچه کو به کو
ميرود از فراق تو
خون دل از دو ديده ام
دجله دجله يم به يم
چشمه به چشمه جو به جو

موزیک متن وبلاگ

آرشـــیو مــطالب گــذشته

نویسنده وبلاگ