۴ اسفند ۱۳۸۸


امشب همه غم های عالم را خبر کن !
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !
ای میهن، ای داد !
از آشیانت بوی خون می آورد باد !
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای میهن، ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای میهن، ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمین گیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن ! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم، دمادم ...

..................

نکنم اگر چاره دل هر جایی را
نتوانم و تن ندهم رسوایی را
همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح
مه من چه دانی تو غم تنهایی را
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایده‌یی بینایی را
ملت ار بداند ثمر آزادی را
برکند ز بن ریشه‌ی استبدادی را

۲ اسفند ۱۳۸۸


دیگر این پنجره بگشاى كه من‎
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهى است كه در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
‎مى‌فشارد به دلم پاى درنگ
دیرگاهى است كه من در دل این شام سیاه
‎پشت این پنجره بیدار و خموش‎
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز كه مى‌آید نرم
محو آن اختر شبتاب كه مى‌سوزد گرم‎
مات این پرده شبگیر كه مى‌بازد رنگ
آرى این پنجره بگشاى كه صبح
مى‌درخشد پس این پرده تار
مى‌رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام مى‌سترد زنگ فسوس‎
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
‎خنده روز كه با اشك من آمیخته رنگ...
...
سایه

۲۴ بهمن ۱۳۸۸


مولانا جلال الدین بلخی، شاعری که در این روزگار نام و اندیشه او مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است در 604 ه ق در بلخ متولد شد. 13 سال داشت که رخت سفر بربست و در طول سفر به نیشابور رسید و با عطار دیداری داشت، او سفر خود را پی گرفت تا اینکه علاءالدین کیقباد او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در قونیه مورد توجه عام و خاص شد. او در آن شهر ماند تا عاقبت پس از 68سال (قمری) عمر پرتلاطم و تشویش، در ماه جمادی‌الآخر سال ششصد و هفتاد و دوی هجری قمری مولانا در بستر بیماری افتاد و وقت عزیمت آن پیامبر عشق و عرفان از زمین تیره رسید. در همان حال، زلزله نیز بر قونیه در پیچید و روزهای پیاپی زمین را می‌لرزاند و طعمه می‌طلبید. چون مردم از مولانا چاره جستند، گفت: «زمین گرسنه است، دیری نمی‌پاید كه لقمه چربی به دست خواهد آورد! و آنگاه آرام خواهد گرفت».
بالاخره غروب روز یكشنبه پنجم ماه جمادی‌الآخر آن سال (672)، مصادف با هفدهم دسامبر 1273 میلادی (2) و بیست و ششم آذر ماه خورشیدی، زمین لقمه چربش را بلعید و مردم قونیه شاهد دو غروب شدند؛ یكی غروب خورشیدی كه میلیونها بار غروب و طلوع كرده بود، و دیگر غروب ستاره درخشان عرفان ایران و اسلام، كه تنها یكبار طلوع كرده و 68 سال بر این خاك تیره نور بخشیده بود. اما وی در آن دم می‌رفت تا برای همیشه به غروب جسمانی تن در دهد، بی‌آنكه زمین را از فیض پرتو شعر و شفقت عارفانه خویش تا ابدیت بی‌بهره گذارد.

گویند همسر مولانا در كنار بستر بیماری او می‌گریست و برایش چهارصد سال عمر می‌طلبید. اما او پوزخند زنان می‌گفت: «ما به عالم خاك پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیا محبوسیم، امید كه عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یكدم در نشیمن خاك اقامت نگزیدمی». آنگاه وصیت كرد یارانش را «به تقوای نهان و پیدا كمی ‌خواب و خوراك و سخن، دوری از گناه، مواظبت از روزه و نماز، ترك شهوت علی الدوام و ترك مجالست نادانان و العوام». پس، به سلطان ولد كه شبی چند را نخوابیده و نگران حال پیر و مراد و پدر خویش بود و هر دم بیتابی می‌نمود فرمود: «من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا». اما حالش خوش نبود و دردی كه گریبان جانش را گرفته بود جز با داروی مرگ مداواپذیر نبود؛ پس روی به پسر دلبند كرد و آخرین غزل زندگی‌اش را در آخرین لحظات عمر چنین بر لب راند:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن


ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا كن

از من گریز! تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترك ره بلا كن

ماییم و آب دیده، در كنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا كن

خیره‌كشی است، ما را، دارد دلی چو خارا
بكشد، كسش نگوید تدبیر خون بها كن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن

دردی است، غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس‌من چگونه گویم كاین درد را دوا كن؟

درخواب، دوش، پیری در كوی عشق دیدم
با دست اشارتم كرد: كه عزم سوی ما كن

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد، هین دفع اژدها كن
بس كن كه بیخودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخ «بوعلی» گو، تنبیه «بوالعلا» كن

آنگاه با فرا رسیدن غروب آفتاب به اشارت دست آن پیر عشق پاسخ داد و رخت از جهان بر بست، در حالی كه روح پر شورش را در آثار به جا مانده‌اش باقی گذاشت، تا برای قرن‌ها‌ آتش‌افروز بیشه اندیشه‌ها گردد و آن دعوی‌اش درست آید كه:

نیست عزرائیل را بر عاشقان دست و رهی
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌كشد!


در تشییع جنازه مولانا نه تنها اكثریت مردم مسلمان قونیه، از خرد و بزرگ، شركت كردند، بلكه عیسویان و یهودیان شهر هم در پی تابوت او مویه می‌كردند. به نوشته سلطان
ولد:

مردم شهر از صغیر و كبیر
همه اندر فغان و آه و نفیر
دیهیان هم ز رومی‌ و اتراك
كرده از درد او گریبان چاك
به جنازش شده همه حاضر
از سر مهر و عشق، نز پی بر
اهل هر مذهبی برو صادق
قوم هر ملتی برو عاشق
كرده او را مسیحیان معبود
دیده او را جهود خوب، چو هود
عیسوی گفته اوست عیسی ما
موسی‌ ای گفته اوست موسی ما




مسلمانان را به جای محمد(ص) بود ما را هم به جای عیسی و موسی بود. راست گفته بودند، كه انگار او «برای وصل كردن» و صلح امم آمده بود. «وقتی گفته بود كه من با هفتاد و سه مذهب یكی‌ام. مغرضی وی را گفته بود: تو چنین گفته‌ای؟ گفت گفته‌ام. زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد كه: ای فلان مولانا بخندید و گفت: با این نیز كه تو می‌گویی یكی‌ام!». روز دیگری هم كه گرم سماع و مستغرق دیدار گشته بود، ناگاه مستی ترسا به حلقه سماع پیوسته و خود را بیخود وار به حضرت مولانا می‌زد. یاران او را رنجانیدند. فرمود كه شراب او خورده است شما بد مستی می‌كنید؟ گفتند آخر ترساست (= مسیحی) گفت پس چرا شما ترسا (= اهل ترس از خدا) نیستید؟

در مردم دوستی و فروتنی هم چنان بود كه روزی در اوج حرمت و شوكت به آب گرم رفت. یاران پیش دویدند و مردم را بیرون كردند و سیب سرخ و سپید بر آب انداختند. «همانا كه حضرت مولانا در آمد، دید كه مردم به استعجال تمام جامه می‌پوشند و شرمسارانه می‌شتافتند. مولانا بر افروخت و یاران را گفت: آیا جان‌ها‌ی این مردم كم ازین سیب است؟ هر یكی از ایشان را سی بهاست، چه جای سیب‌ها‌ست؟ نه كه مجموع عالم و مافیها برای آدمی ‌است و آدمی‌ برای آن دمی ‌است؟ بگویید تا همگی به آب گرم در آیند تا من نیز به طفیل ایشان توانم در آمدن و لحظه‌ای آسودن».

چنین بود زیستنش، كه در مرگش «جمیع ملل با اصحاب دین و دول حاضر شدند، از یهود و رومی ‌و ترك و تاجیك و عرب. و در پیشاپیش تابوتش قرآن و زبور و تورات و انجیل خوانان» با هم در حركت بودند و كشیشی در توضیح می‌گفت: «مثال مولانا همچون نان است، و همگان را از نان گریزی نیست. و هیچ گرسنه از نان نگریزد. و شما چه می‌دانید كه او كه بود!». خود مولانا هم گفته است:


هفتاد و دو ملت شنوند سر خود از ما
دمساز دو صد كیش به یك پرده چوناییم



از آنجا كه اكثر علما و شیوخ و فقهای قونیه را میل بود كه نمازگزار جنازه مولانا شوند، خود او از پیش تأكید كرده بود كه شیخ صدر‌الدین قونوی شاگرد و شارح نظرات ابن عربی، كه دوست مولانا هم بود بر جنازه‌اش نماز كند. چون شیخ درآمد، معرف وی را «شیخ الاسلام» معرفی كرد. صدر‌الدین گفت: «شیخ الاسلام در عالم یكی بود او نیز برفت. بعد الیوم رشته جمعیت گسیخته شد و زار بگریست. جماعتی از مشایخ گفتند: پیش از این چرا این معنی را نمی‌گفتی؟ گفت برای آنكه دكانهای شما خراب نشود! و جهان به كلی معطل نگردد». بالاخره با نهادن جسم نحیف مولانا در گور، فریاد و نفیر خلق برآمد. یارانش را هم وصف حال و ورد زبان این رباعی بود:



كاش آن روز كه در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاكم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر



كمی ‌پس از درگذشت مولانا یكی از بزرگان نكته سنج قونیه «در مجمع اكابر لطیفه‌ای فرمود كه: در جمیع عالم سه چیز عام بوده، چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت. اول كتاب مثنوی است، كه تاكنون هر دو مصرع هم قافیه را مثنوی می‌گفتند، و این زمان چون نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حكم می‌كند كه مثنوی مولاناست. دوم، همه علما را مولانا می‌گویند، اما درین حال چون نام مولانا می‌گویند فقط حضرت او مفهوم می‌شود. سوم، هر گورخانه را تربه می‌گفتند، بعد الیوم چون در روم یاد تربه كنند، مرقد مولانا معلوم می‌شود»!.

زهی كه اكنون هم پس از نزدیك به هشتصد سال عموما «مولانا» یعنی جلال‌الدین محمد بلخی، و «مثنوی» یعنی كتاب مثنوی معنوی او. گور مولانا هم كه در شهر قونیه است، از آن زمان تا كنون همچنان آباد و محل زیارت و مثنوی خوانی و رقص صوفیانه و شور و شیدایی است، آكنده از نوای سوزناك نی و پایكوبی و دف؛ چنان‌كه گویی به پیش‌بینی و یا توصیه خود مولانا عمل شده است، كه می‌گفت:




ز خاك من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید!
اگر بر گور من آیی زیارت
ترا خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من برادر
كه در بزم خدا غمگین نشاید
ز نخ بر بسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان كفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت در گشاید
ز هر سو بانگ چنگ و جنگ مستان
ز هر كاری به لابد كار زاید!
مرا حق از می‌ عشق آفریداست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می‌ عشق
بگو از می ‌به جز مستی چه آید؟
به برج روح شمس‌الدین تبریز
بپرد روح من یكدم نپاید

باید به موقع می‌خوابیدم



برای چشم به خوبی زیبایی
برای گوش به خوبی لالایی
و برای دل به خوبی هدیه ...
تو از کجا می‌آیی ای پری؟
راه گم کرده ای بر این خاک،
یا مسافری؟
و من باید به موقع می‌خوابیدم
تا خواب تو را می‌دیدم ...
پیامبر عشق تو
این همه که از تو می‌گویم
بیهوده نیست
هر کس که به چیزی یقین کند
می‌خواهد تمام عمر
و هر کجا
پیامبر این یقین باشد ...

۲۳ بهمن ۱۳۸۸




نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا !
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟
کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان:دریا ،
زمان:چون موج ،
ما:مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا!

باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا

فرق بسیار است بین جان انسان وحباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا:

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آقتاب جان شان درتاروپود جان ما !

مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!

هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را !
..
فریدون مشیری

۲۱ بهمن ۱۳۸۸


قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...

۱۷ بهمن ۱۳۸۸

تقدیم به مرد طبیعت - محمد علی اینانلو

روز تولد محمد علی اینانلو بايد به نام «مرد طبيعت ايران» نامگذاري كرد. شصتمين سالروز تولّد انسان شريفي كه – به قول جهانگير كوثري - در بين هم‌نسلان و شاگردانش به عنوان يك عصيان‌گر عاشق طبيعت شناخته مي‌شود؛ كسي كه ترسي از شكستن خط‌هاي قرمز كذايي جامعه‌ي جمود‌پذير امروز ندارد! چرا كه «نگاهش به زندگي، چون نگاه دماوند است بر طبيعت و عشق‌اش به ايران»
اين نگاه را و اين عشق را در آستانه‌ي ورود به شصت و يكمين سال زندگي پرثمر محمد علي اينانلو از صميم جان و دل گرامي مي‌دارم و گرامي‌مي‌داريم ...
...

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها
چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران
گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران
خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن
چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر
چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك
رنج دوران برده ایم رنج دوران برده ایم

...
نادر ابراهیمی
امیر حسین سام

به ســــــراغ من اگر مــــی آیـــــــی ای دوســــــــت
بگو تا خبر کنم
یـــاران را ..........
ابــــر را ...............
بــاد را....................
بـــاران را...........................
فرشــی از بــوی بــاران زیر پایت خــواهم انداخت
نغـــــمه ای همچون شــــــبنم نـــــو خــواهم ساخت
در این شلوغــی پر دروغ ، برایم سکـــــوت بیاور
که هــــیـچ فریـــــــادی نیســـــــــت از آن رســــاتر
برایــم لبخـندی بیاور که از چهره ی شهر من گم گشت
برایم خورشیدی بیاور که عشـــــــق بارد بر این دشت

۱۲ بهمن ۱۳۸۸


یارا چه کرده ایم که از ما بریده ای
یا ما چه گفته ایم که از ما رمیده ای
***
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا وسرم
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
برمن افتد، چه عذاب و ستمی ست؟

***
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
وین عجب، نقطه خال تو به بالای لب است
***
گفتم: چه الفتی است به گیسوی او تو را؟
دل ناله کرد و گفت: دیوانه ام هنوز
***
جز مرهم نگاه تو ای مهربانترین
چیزی برای زخم دلم کارگر نبود

بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هر چند معنی جز رنج و پریشانی نباشد.
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن

دکتر علی شریعتی

نویسنده وبلاگ