۲۳ شهریور ۱۳۸۷

عشق یعنی بیستون کندن به دست


عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود

۲۲ شهریور ۱۳۸۷

تقدیم به وطن پرستان


چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد




۲۱ شهریور ۱۳۸۷

از تو ... سرودم هزار بار


حق با من است، آینه نوبت به من نداد
در نقد چشم های تو جرأت به من نداد


می خواستم که دل بسپارم به آفتاب
بارانی نگاه ِ تو فرصت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
چیزی بجز حسادت و حسرت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
خورشید بود و هیچ حرارت به من نداد

تا آمدم که با تو کمی درد دل کنم
بغض آمد و اجازه صحبت به من نداد

من از تو، از تو، از تو ... سرودم هزار بار
از تو ... کسی که هیچ محبت به من نداد

حالا به یک سفر، سفر دور می روم!
این شهر شوم جز غم غربت به من نداد




۲۰ شهریور ۱۳۸۷

فروغ فرخزاد


مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهاي

اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش

بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد

اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي

آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي

مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز ...

فروغ فرخزاد




۱۹ شهریور ۱۳۸۷

رفتار من عادی است!


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنهاحس می کنم گاهی کمی گیجم!
حس می کنم
از روزهای پیش
قدری بیشتراین روزها را دوست می دارم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداْ بیشتر هستم!

حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
دیشب پس از بیست و هشت سال فهمیدم
که بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم!

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم!
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند

اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی است!



۱۸ شهریور ۱۳۸۷

بی تو حتی مهربانی ،حالتی از کینه دارد


صبح بی تو، رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی ،حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند: تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد




نام و ننگ ما همه بر باد داد


عشق، شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد

فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد

جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد

نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد

چون عراقی را، درین ره، خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد

عراقی






نرم نرمک ميرسد اينک بهار


بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه‌هاي شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي‌پوشي بکام
باده رنگين نمي‌بيني به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که مي‌بايد تهي است؛

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ ...

فریدون مشیری




گُلم ...دِلم ...


گُلم ...
دِلم ...

اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است ...

من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام راپيدا کنم ...
گُلم ...
دِلم ...

هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب ...

گُل بوسه هايي که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطري فراتر از يک بوسه
به من داد ...

گُلم ...
دِلم ...


۱۷ شهریور ۱۳۸۷

به یاد بزرگ مرد- فریدون فرخزاد


همه حرفامو شنیدی
همه حرفاتو شنیدم
همه تقدیر زمان بود
که من از تو نبریدم
تو زمانی ز سر عشق
به سوی شاخه پریدی
تو دل شاخه شکستی
تو غم شاخه ندیدی
هدف این بود که مرا
روی زمینم بفشانی
سخن این بود که چراغی
به زمینم برسانی
ولی افسوس که به جز غم
به مشامم ندمیدی
غم و اندوه مرادر
قفس خانه ندیدی



۱۶ شهریور ۱۳۸۷

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم






خواب هم باور کرد


تازگي ها خواب مي بينم
رفته ايي !
در اين چند سال
در بيداري باور نکرده ام که ، رفته ايي !
حال مي فهمم که چرا سالهاست
چشمانم از خواب گریزان است ...

خواب هم باور کرد
که رفته ايي ! ...
اما ...
من ...




۱۵ شهریور ۱۳۸۷

اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد


اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزين لاهيجي




چشمان تو بود ...




از ما که گذشت ، مست ، چشمان تو بود
عاشق کش و غم پرست ، چشمان تو بود
دستی که شراب داد ما را عمری
حاشا که نبود دست ، چشمان تو بود ...






۱۴ شهریور ۱۳۸۷

من با تو زندگی می کنم .....




تو نیستی
اما من برایت فال حافظ می گیرم
دیروز هم نبودی که برایت گل خریدم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم .....

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر


بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

صحبت حكام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو كه بر آيد

بر در ارباب بي مروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به در آيد

ترك گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظر ره رويي كه در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به برآيد

غفلت حافظ در اين سرا چه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بي خبر آيد

۱۱ شهریور ۱۳۸۷

همیشه بهانه ای برای گریستن هست !


دیروز برای دیدنت
امروز برای رفتنت
وفردا برای نبودنت.....
آری بانو
همیشه بهانه ای برای گریستن هست !

۱۰ شهریور ۱۳۸۷

پس چرا عاشق نباشم


من که مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد

من که مي دانم که تاسرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم

من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست

من که مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست

پس چرا عاشق نباشم

من باز نيت ميكنم


حافظ كنار عكس تو، من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم

وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت، ديريست عادت ميكنم

چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير ويران ميكند من هم مرمت مي كنم

در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم

نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم

بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم

يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم

خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

"بی دوست نباشم هرگز"



طعم شیرین لبت درد و دوا ریخت به هم
نسخه شربت و قانون شفا ریخت به هم

این چه شیرینی و لطفیست که بر لب داری
نزدم بوسه هنوزش، لب ما ریخت به هم

به طواف لبت ای کعبه آمال و امید
طی این سعی، نه مروه که صفا ریخت به هم

دست بردم به قلم تا که دهم شرح لبت
جوهر و حسرت و آه دل ما ریخت به هم

به فدای لب همچون شکرت جان و دلم
گرمی بوسه تو حال مرا ریخت به هم

در دلم بود که "بی دوست نباشم هرگز"
یا رب این فکر دل انگیز چرا ریخت به هم

حکمت و مصلحتی هست یقینا در کار
چه توان کرد عزیزم که خدا ریخت به هم

نویسنده وبلاگ