۱۰ شهریور ۱۳۸۷

مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو


با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو

احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد


من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد

ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ي آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسي هست كه مي خواهدم آزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه مي جويي از اين زاده ي اضداد ؟

مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
يك عمر، عبث داد زدم بر سر بيداد

مگذار كه دندانزده ي غم شود اي دوست
اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد

تویی شاه بيتِ غزل زندگيم




شاه بيت !
من ندانم كه كيم....
من فقط مي دانم ....
كه تويي

تویی شاه بيتِ غزل زندگيم


۹ شهریور ۱۳۸۷

گردش چشم تو




گنه از جانب ما نيست اگر مجنونيم
گردش چشم تو نگذاشت كه عاقل باشيم !!

آری بانو ....

زندگی ادامه داره



زندگی ادامه داره ، حتی وقتی تو نباشی
اگه آشنا بمونی یا مثه غریبه ها شی
حتی وقتی واژه ی عشق با خیانت هم نفس شه
یا اگه تموم دنیا واسه پرامون، قفس شه

شنیدن این ترانه با صدای "سعید مدرس" خیلی دلنشینه . اینم لینکش:


۸ شهریور ۱۳۸۷

حساب می نگهدار ، رفیق من خرابم


تو را به جانِ مستان مده شرابم امشب
که یاد چشم مستش کند خرابم امشب

همین دو جرعه می زد به جان زارم آتش
مده ، کز آتش غم، کنی کبابم امشب

امید دیدنت را بُتا دگر ندارم
بیا به خوابم امشب ، بیا به خوابم امشب

شود که همچو زلفت رِسم به روی ماهت
که همچو سنبل تو به پیچ و تابم امشب

کشیده کارم آخر به شام جاودانی
صبا رسان سلامی به آفتابم امشب

ز شعر و عشق ، مطرب ، مگو که سوخت جانم
خدای را میفزا ، به التهابم امشب

حساب می نگهدار ، رفیق من خرابم
گمان کنم که پاک است دگر حسابم امشب

به جان او که از جان دلم به تنگ آمد
دگر امید نبود به هیچ بابم امشب

خوش آنکه نیمهء شب چو سر کنم نواه
از دور چون شباهنگ دهد جوابم امشب

نگشته روشن از کوه هنوز شمع خاور
کند شرارهء دل چو شمع آبم امشب

غزلي براي تو


اصلا چرا دروغ، همين پيش پاي تو
گفتم که يک غزل بنويسم براي تو

احساس مي کنم که کمي پيرتر شدم
احساس مي کنم که شدم مبتلاي تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بي فايده ست اين همه دوري ، فداي تو!

درياي من ! به ابر سپـردم بيـاورد :
يک آسمان ، بهانه ي باران براي تو

ناقابل است ، بيشتر از اين نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هواي تو

۷ شهریور ۱۳۸۷

روزی که مرگ عشق را باور کنی


آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که شبها در کنار عکس من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
تنهایی شاید یه راهه؛راهیه تا بی نهایت
قصه همیشه تکرار رفتن و .......

۶ شهریور ۱۳۸۷

چه تلخ است


چه تلخ است
شنيدن گفتار انسان هايي که
کلام را براي رنجش دلها
به کار مي گيرند.

مگر نه بانو.....!؟

من راز اين روزگار را نمي فهمم!


من راز اين روزگار را نمي فهمم!
من تو را دوست مي دارم
تو ديگري را.....
ديگري مرا.....
وهمه ما
تنهاييم!!!


هر که شد محرم دل در حرم یار بماند


هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه اینکار ندانست در انکار بماند


اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند


هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در کار بماند


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند


داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند


بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند


بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند





۴ شهریور ۱۳۸۷

آتش عشق


وقتی از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت
باورم كردی وليكن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتی، صدايت دود شد
مرغ عشقت ‌سوخت،بال كفترت‌ آتش گرفت

خيس باران آمدی سرما سياهت كرده بود
آنقدر بوسيـدمت تا پيكرت آتش گرفت

گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت

گفته بودي شعرهايت ‌سرد وبی روحند مرد!
شعرهايم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهايم را گرفتی رفتنت نزديك بود
دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من لبالب آتشم اما نميدانی چقدر
سينه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

۳۱ مرداد ۱۳۸۷

تو بمان و دگران


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

شهریار

۳۰ مرداد ۱۳۸۷

قصه ی مردی


اینک
زیر نور افکن
اوج شعر من
آخرین پرده ...
قصه ٬ قصه ی مردی
که غرورش را
رها نکرده ...

باز به یاد استادم ، قیصر امین پور


بــــه یـــــادت داغ بـــر دل می نــشانم
ز دیــــده خـــون بــه دامـن می فـشانم
چــو نــی گــر نــالـم از ســـوز جــدایـی
نـیـسـتـــان را بــه آتــش مـی کـشانـم
* * *
بــــه یـــادت ای چــراغ روشــن مــــــن
ز داغ دل بــــســـوزد دامـــــــن مــــــن
ز بـــس در دل گل یــادت شکوفـــاست
گـرفــتــه بـــوی گـل پـــیـــراهــن مــن
* * *
همه شب خواب بـیـنـم ٬ خواب دیــدار
دلـــی دارم ٬ دلـــی بــی تـــاب دیــدار
تـو خورشیدی و من شبنـم ٬ چه سازم
نـــه تـــاب دوری و نـــه تـــاب دیــــــدار
* * *
سری داریــــم و ســودای غـــــم تـــــو
پــــــری داریــــم و پــــروای غـــم تـــــو
غــمـت از هــر چــه شــادی دلگـشا تر
دلــــی داریـــــم و دریــــای غـــم تـــــو

۲۹ مرداد ۱۳۸۷

که چه می کند با دل ما !؟ ...



هر که رفت
پاره ای از دل ما رابا خود برد ...
اما
او که با ماست

او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما !؟ ...

آتش دل


احساس سوختن به تماشا نمی شود !
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم !

۲۷ مرداد ۱۳۸۷

براي تو كه يك گلبرگ زودرنجي


نگاه كن من چه بي پروا ، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم

نگاه كن با چه سر سختي تو اين سرما
براي عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يك گلبرگ زودرنجي

يه فصل گرم و راحت زير پوست
من براي تو كه با ارزش ترين گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار
تن يخ بسته ي پرواز و مي بوسم

بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات
من اون رگ هاي پر آواز و مي بوسم

بيا هيچ كس مثل من و تو عاشق نيست
مثل من و تو عاشق و همسايه و همدرد

بيا از شيشه ي سخت و بلند عشق
مثل ارابه نور رد بشيم با هم

نگاه كن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دست هاي خزون ميرم

هراسم نيست از اين سرماي ويرانگر
براي تو من عاشقانه ميميرم

۲۶ مرداد ۱۳۸۷

عراقي


ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان

اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم
شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان

مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان

دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت
کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان

رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان
که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان

چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید
که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان

عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید
در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان

مولانا


من بودم و دوش آن بــت بنــــده نواز
ازمن همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شـب را چــکـنم حـديـــث ما بود دراز ...

نویسنده وبلاگ