۲۲ مرداد ۱۳۸۷

با احترام رد شده‌ام از کنارتان


با من بخند ، خنده اگر هم مدام نيست
غم را بدون لطف تو حسن‌الختام نيست

در بستري که عشق به عرفان رسيده است
من را ببوس ، بوسه به قرآن حرام نيست

هر چند شور معجزه در ما رسوخ کرد
اما بدون حادثه دنيا به کام نيست

با احترام رد شده‌ام از کنارتان
جرات براي گفتن حتي سلام نيست

حتي اگر تمام جهان يک غزل شود
قادر به انتقال کمي از پيام نيست

وقتي غزل به جرات گفتن نمي‌رسد
ديگر ميان فاجعه جاي کلام نيست

اما قبول کن که در اين شهر لعنتي
چيزي بجز تو قابل هيچ احترام نيست

۲۱ مرداد ۱۳۸۷


من امشب ناراحتم !
نمي تونم بگم عصبيم ، اما يه جورايي بي قرارم !
الان يک موسيقي آروم رو انتخاب کردم و دنبال پاکت سيگارم مي گردم تا شايد حرصم رو سر دشمنِ جونم سيگار خالي کنم و جملاتم رو خلاصه تر و ملايم تر بيان کنم !
چهار بار دور خودم گشتم تا زيرسيگاري که در کمترين فاصله از من قرار داشت رو ببينم !
پيانو سامان احتشامي رو گوش مي کنم و سعي مي کنم آروم باشم ، يا آروم بشم ، اما موفق نمي شم !
تمام داستان ناراحتی من در مورد..... بگذریم ،ننویسم بهتره .
من عاجزم از گفتنش و خلق از شنیدنش
.......

نه من این یقین را باور نمی کنم


باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک

۱۹ مرداد ۱۳۸۷

پیش کدوم خدای عشق؟


وقتی ازم دور می مونی نمی دونم چکار کنم
رو به کدوم ستاره ای پنجره ها رو وا کنم

توی کدوم جاده باید دنبال تو راهی بشم
توی کدوم رودخونه ای بیام منم ماهی بشم

رو به کدوم قبله برات دست دعا دراز کنم
کدوم پرنده ای بشم رو به تو پرواز بکنم

کجای دنیا دوست داری واسه تو مهمونی بدم
پیش کدوم خدای عشق، جونم و قربونی بدم

توی کدوم باغچه برات کنار تو جا بگیرم
توی کدوم بهار بیام از نفسات ها بگیرم

عطر کدوم گلی بشم تا بشینم روی تنت
توی کدوم قصه برم شبا واسه شنیدت

توی کدوم گلخونه ای بیام و گلدونت بشم؟
پی کدوم نشونه ای بیام و همخونت بشم؟


۱۸ مرداد ۱۳۸۷

ایا میدانستی ؟


یک رابطه ذهنی و روحی بین من و او وجود داشت
طوری که بدون گفتگو میتوانستم تمام افکار و احساساتم را به او منتقل کنم
شاید علم هرگز این رو نتونه بفهمه که
وقتی او شیرینی میخورد من هم مزه شیرینی رو احساس میکردم.....

آری بانو ....
احساس میکردم .....


کلامی با حافظ


جند وقتي بود سراغ رفيق قديميم که وقتي شعرهاش رو مي خوندم لذت ميبردم نرفته بودم. کيه که حافظ رو نشناسه و غزليات زيباش رو نخونده باشه. خيلي ها وقتي يک جاي کارشون گير ميکنه پناه به حافظ ميبرند. شعرهاش رو دوست داريم واگر يکي از غزلياتش رو حفظ نباشيم شايد يک بيت رو حفظ باشيم. خيلي ها رو ديدم که تو کارت دعوت عروسيشون اين بيت رو مينويسند که:

" شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
وان يکاد بخوانيد ودر فراز کنيد"

و حتي تو مراسم عزا هم شعرايي رو در خور مجالس ديدم. حافظ در همه عرصه هاي زندگي ايرانيان جاي خودش رو باز کرده. حافظ رو همه ميشناسيم پس به جاي تاريخ ادبيات فقط يک تحليل از احمد شاملو در مورد حافظ مينويسم. اين نقد رو ايشون در مقدمه ديوان حافظي که خودشان تصحيح کرده بودند و مربوط به قبل از انقلاب هست آوردند. نتيجه گيري با خودتون.
" براستي کيست اين قلندر يک لا قباي کفرگو که در تاريک ترين دوره سلطه رياکارن و زهد فروشان در ناهار بازار زهد نمايان. يک تنه وعده رستاخيز را انکار ميکند، خدا را عشق وشيطان را عقل ميداند و شلنگ انداز و دست افشان مي گويد که:


اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بي معني غرق مي ناب اولي

و يا آشکارا به باور نداشتن مواعيد مذهبي اقرار ميکند که:

من که امروزم بهشت نقد حاصل مي شود
وعده فرداي زاهد را چرا باور کنم

به راستي کيست اين فرد عجيب که با اين همه حتي در خانه قشري ترين مردم اين سرزمين نيز کتابش را با قرآن و مثنوي در يک طاقچه مينهند، بي طهارت دست به سويش نميبرند و چون بدست گرفتند همچون کتاب آسماني ميبوسند و به پيشاني ميگذارند.سرنوشت اعمال و افعال را با اعتماد تمام به او مي سپارند. کيست اين کافر که چنين بر حرمت در صف پيامبران و اوليا الهي مي نشانندش."
و اما شعري که تفعلي از حافظ زدم واين امد:


زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني نا شادم

رخ بر افروز که فارغ کني از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور و شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا بخاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند تو ام آزادم

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

تنها ماندم


تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم

با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل من ز دلت خبر ندارد
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
وصلت را ، ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من ، من و غم تا کی
دردی هست ، نبود درمانش

تنها ماندم

__________________

حافظ ، همراه همیشه حافظه ام



بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش

۱۵ مرداد ۱۳۸۷

چه زیباست


چه زیباست
هنگامی که در اوج شادی و بی نیازی هستی
دست به دعا برداری


جبران خلیل جبران

۱۴ مرداد ۱۳۸۷

گدایی عشق نرو


مهربانم!
به خاطر داشته باش که
عشق را باید پاس داشته باشی
هرچه را که می توانی به قربانگاه عشق ببری , ببر
آنچه فدا کردنی است , فدا کن
آنچه شکستنی است , بشکن
آنچه را که تحمل کردنی است , تحمل کن
اما هرگز به منزلگه دوست داشتن به گدایی نرو

تقدیم به مادرم


به بهشت نمی روم

اگـــر

"مــــــــــــــــــادرم" آنجا نباشد




حرف مردم


دل پاکی فدا شد فدای حرف مردم
وگوش ما پر است از صدای حرف مردم

تمام هستی من،دلی بی ادعا بود
که آن هم نیست شد از جفای حرف مردم

چه ساده چشم بستیم بر روی آرزوها
وکشتیم عشق خود را به جای حرف مردم

و ما محکوم هستیم،بدون هیچ جرمی
که تا آخر بسوزیم به پای حرف مردم

خدایا شاهدی تو،که عشق ما زلال است
چرا باید بپوسد،برای حرف مردم

حراج عشق


چو بستی در بروی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
استاد شهریار

۱۲ مرداد ۱۳۸۷

دعا


سنگيني باري که خداوند بر دوش ما ميگذارد
آنقدر نيست که کمرمان را خرد کند
آنقدر است که ما را براي دعا به زانو درآورد

مریم همیشه عاشق


کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش دریا کمی از درد خودشش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

شطرنج


زندگي مثل شطرنج مي مونه
اگه بازي بلد نباشي همه مي خواهند يادت بدهند
ولي اگه خوب بازي كني
همه مي خواهند شكستت بدهند

۱۱ مرداد ۱۳۸۷


بنشین مرو


بینشن مرو ، صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین مرو ، که نه هنگام رفتن است

فرعون خويش باش و خدايي كن


سلطان خوابهاي پريشانم
مي‌خواهم از تو روی بگردانم

من دل به سادگي كسي دادم
از تاج وتخت نقره گريزانم

بانوي خانه هاي گلي بودم
در چارسوي قصر نچرخانم

پيراهن حرير، تنم را كشت
حس مي‌كنم عروسك عريانم

نزديك سفره‌ات چه نشينم تلخ؟!
يخ بست بين شير و عسل نانم

ديدي كه حال و روز دلم خوش نيست
تصويري از پرنده و بارانم

خون من است در همه سو جاري
هر شام روي شيشه نرقصانم

*
فرعون خويش باش و خدايي كن
من تا قيامت آسيه مي مانم
با تشکراز ن.ی

دل و دین و عقل و هوشم


دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

دل عالمی زجا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی

همه کس نصیب دارد زنشاط و شادی اما
به من غریب و مسکین غم بی حساب دادی

نویسنده وبلاگ